سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

45

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

بلا و عنا و زيان مال و مرگ فرزندان و تو بايد كه بر حذر باشى از منازعت اللّه چو اين‌ها بيايد كه حقيقت بنده اينست اكنون بايد كه از اين‌ها ترا نه خشمى و نه اندوهى تاختن نيارد كه آن منازعت ايجاد اللّه باشد و منتظر مىباش كه اللّه از اندرونت كدام دريچه بگشايد كه ترا از آن هيبت و شكوه پديد آيد « يوم نحشر المتّقين » اهل دنيا در كوى تحصيل مرادات دوان شده‌اند و مزها مىگيرند و اهل دين را مىگويند كه اين‌ها بىفايده روزگار مىگذرانند و ثمره و فايده حاصل نيست مر سعى ايشان را نه جامه و نه زينت و نه آبرويى . آرى اين‌ها اهل دنيااند تخمهاى مراد مىكارند در زمين تن . و اين‌ها كه اهل دين‌اند تخمهاى مراد خود را نگاه مىدارند و انبار مىكنند و اين تخمهاى اهل دين ننمايد بر تن و نه در خانه و نه در عين جز در غيب ننمايند و اهل دنيا آن غيب را نمىدانند همه بركت و نغزى را ازين عين مىدانند كه مدد اين سرايچهء عين از سراى غيب است و اين سراى عين پوسيدن نعمتها راست و سراى غيب مدد فرستادن نعمتها راست . هرچه آنجا بشكفت اينجا فروريخت پس تو چرا چنين نوميدى از زنده كردن ترا باز از غيب و از نيست موات آفريد و بعضى موات را حيوة داد و بعضى را در ممات مقرّر داشت و بعضى را عقل و تميز و حيوة گردانيد و حركات داد تا سوداى آسمان پيمودن گرفت و بعضى بر آسمان رفتند و بعضى آسمانيان را ممات داد تا به خاك ملحق شدند بساط اموات و احيا را بگسترانيدند تا هر جزو ميّتى را در بساط حيوة مىآرند و بعضى را از احيا به اموات ملحق مىكنند بساط شطرنجى را كه بازيست آن در عمل نمىآيد بىتصرّف ، اين بساط جدّ كه آسمان و زمين است چگونه بىكسى در عمل آيد مگر اين جدّ را كم از بازيش مىدارى اين طبقه را آفريد و شطرنج انجم و شاه آفتاب و فرزين ماه در وى نهاد بعضى تيزرو چون رخ و بعضى باثبات چون پياده . آخر اين باخت اين هر دو بساط از بهر برد مات « 1 » را بود آن يكى بهشت مىبرد و آن يكى را به دوزخ مىماند بدل آمد كه بزرگان سيرت ديگراند و بزرگان صورت ديگراند عجب در راه آخرت چه بزرگانند كه هرگز احوال ايشان را بزرگان دنيا ندانند و ازيشان خبر ندارند و آن

--> ( 1 ) - ظ ، برد و مات .