سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
مقدمهء مصحح 5
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
ليدن ، ج 1 ، ص 77 ) و بىبى علوى هر دو همسر بهاء ولد بودهاند ولى بايد بخاطر آورد كه گويندهء اين سخن يكى از پيشوايان مسلمانان است كه مجلس درس و وعظ داشته و مرجع فتوى و حلّ مشكلات دينى بوده و بارشاد و تهذيب ظاهر و باطن مريدان انبوه خود مىپرداخته است . همچنين شهامت او در انتقاد بزرگان عهد از قبيل محمّد خوارزمشاه و فخر الدّين رازى كه هر يك در مرتبهء خود قدرت و توانايى بسيار داشتهاند و مبتدع خواندن آنان ( ص 82 ) و تشنيع او بر قاضى وخش و گفتارهاى تلخ كه با وى رانده است ( ص 188 ) اهميت بسيار دارد . امّا قدرت و مهارت او در اداى مقصود از اين جهت است كه وى نكتههاى باريك دشوارياب را بهطورى جذّاب و دلپذير بيان مىكند كه مزيدى بر آن متصوّر نيست و فى المثل مباحث توحيد و اسماء و صفات الهى را كه از اهمّ مباحث كلام و تصوّف و فلسفهء اسلامى است و همچنين رموز و اسرار قرآن و حديث و دقائق عرفان را چنان در تعبيرات شاعرانه و الفاظ دلكش آورده است كه خواننده گذشته از ادراك مطلب بوضوح هرچه تمامتر سرمست شيوايى سخن و فصاحت گفتار او مىگردد و حالتى خوش و روحانى كه وراى طور حسّ و حدّ الفاظ است وى را دست مىدهد چنان كه پندارى آثار عطّار و سنايى يا غزليات جانفزا و روانبخش حافظ را مطالعه كرده است . اگر چه بهاء ولد در تقرير مطلب بيشتر بتعبيرات مجازى و تشبيهات و استعارات متوسّل مىشود و بر خلاف عطّار و مولانا و بعضى ديگر از بلغاء صوفى مشرب بامثال و قصص كمتر عنايت مىورزد در پارهاى موارد كه بذكر داستان حاجت افتاده نهايت زيبايى و تناسب و رشاقت را در پرداخت قصّه و صوغ حكايت به كار برده و سخن او از لون ديگر آمده است مانند قصّهء شهرداد ( ص 368 ) و داستان كسى كه مىگفت نخورم غم چون خورم غم ( ص 384 ) كه از جهت زيبايى و سلاست نظير آنها كمتر مىتوان ديد . نثر معارف از نوع مرسل است و سجع و صنايع لفظى در آن كمتر ديده مىشود و بااينهمه چون مؤلف ناچار بوده است كه مطالب بسيار دقيق را در قيد عبارت آورد و در كسوت