سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

40

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

كاربند و كاهلى مكن كه إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ « 2 » آخر تو در تنهء اين جهان چندين گاهست كه روزگار بردى چه سود كردى و بچه رسيدى اگر بامداد روان گردى شب همان‌جا منزل كنى و اگر شب روان گردى بامداد همان‌جا منزل كنى . آخر دلت نگرفت ازين ريك درين چهل سال بارى در نقش ديگر قدم زن و عالم ديگر بين أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ « 3 » يعنى بهر مقدمه كه رسيدى مشغول شدى و بر آنجا قرار گرفتى ندانى كه به هرچه مشغول شدى و بهرجا كه قرار گرفتى آن منزليست از منزلها درين راه كه مىروى اگر در قضاى شهوت آمدى گفتى خود قرارگاه نيست « 1 » هرچند عمر باشد درين بايد گذرانيدن و اگر روى فرزند ببينى خيمه بازگشايى و طنابهاى تدبير استوار كردن گيرى تو هر روز همچنانك آفتاب از مطلع خود روانست تو از مطلع خود همچنان از مبدا روز با او روانى حقيقت با هر چيزى ساكن مىباشد و هر زمانى ميخ ترا و چرخ ترا مىگشايند و متاع ترا نقل مىكنند و تو ميخ ديگر استوار مىكنى ودّ به فرومىآويزى طرفه‌روان نشسته ديدم ترا آبى كه از گزافه مىرود كدام بستان از وى آراستگى مىيابد تو خود را مدبّر مىدانى و عاقبت‌بين مىدانى با آنك هيچ كاريت سرانجام ندارد پس جهانى بدين آراستگى مىبينى چرا مدبّرى ندانى اين را . پس كار اين همه جهان را گزافه دانى و آن خود را گزافه ندانى خود را مدبّر تنها دانى و بس ترا اگر تدبيرى و راحت و مزهء هست همه ازوست اما تو سبب نوايب دهر بىمزه گشتهء . اكنون نوميد مباش باز مزه‌ات بدهيم اگر تو همه اسباب راحت و مزه جمع كنى از زنان و كنيزكان و كودكان و مال و نعمت چون ترا مايه مزه ندهيم چه كنى چو اجزاى ترا قفل برافكنده باشيم و در او را از راحات بسته باشيم چه كنى گاهى اجزاى ترا به مزه‌ها بنديم و گاهى مىگشاييم . همچنانك آب مىآيد و در آب همه رنگها و همه چيزها هست و ليكن تا نگشاييم از وى چيزى بديد نيايد نيز هر جزو تو عيبهء راحتيست تا نگشاييم راحت

--> ( 2 ) قرآن كريم ، سورهء 9 ، آيهء 111 . ( 3 ) سورهء 23 ، آيهء 115 . ( 1 ) - اينست ، ظ .