سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
31
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
كه بىقرار تو باشد و چشمهاى مرا آن نظر ده كه آويختهء جمال تو باشد اى اللّه آن نظر و آن دريافت و آن ادراكم به ارزانىدار ديدم كه ادراك من داميست كه اللّه گرفته است و بدانسو كه صورتها و جمالهاى خوب است برمىكشد باز نظر كردم كه اللّه ادراك مرا هست مىكند و برمىكشد و صورتها را نيز گرفته است و برمىكشد و عقل و دل و حواس و آسمان و زمين و هرچه مصوّر مىشود همه را اللّه گرفته است و برمىكشد تا من مىبينم گفتم اى اللّه نظر مرا زياده گردان و مرا زياده از آن نظر ده كه سحره را دادى و مرا [ به ] جمال تو زياده از آن نظر ده كه زليخا را دادى بجمال يوسف و آن نظر نه از جمال مىباشد كه برادران يوسف جمال يوسف را ديدند و مدهوش نگشتند چو آن نظر نداشتند يا رب چه دولت است آن نظرها تا به كى ارزانى دارى مگر به نزديكان و مقرّبان خود اكنون قربت و بعد باللّه چگونه باشد چنان باشد كه انديشههاى تو چون به غير اللّه بود بعيد بودى و چون انديشه و عشق تو باللّه شد قريب گشتى هرچند كه همه اجزاى جهان از آفريدن اللّه دور نباشد و لكن در تفاوت اين دو حال نگر آن يكى را قربت گويند و آن يكى را بعد گويند اكنون سعى بكن تا قربتت زياده گردد نه بعد باز ديدم كه دورى و نزديكى به حضرت اللّه چنانست كه انديشه تو و عشق تو و غم تو در بازارها و كارها و معصيتها بود اين بعد است باللّه چون از آن جايها بازآمد به حضرت اللّه و عرش و بهشت پيوست اين قربتست باللّه امّا پردهء غيب در ميان است و اين پرده در تست نه در اللّه كه اگر پرده را برداشتى دنيا نماندى و لكن تو اين مزه را ندانى تا اللّه در آن جهان آن مزه را در تو نيافريند همچنانك درين جهان هرچند كه صفت مزها با تو بكنند ندانى تا آنگاه [ كه ] در تو آن مزه را نيافرينند ندانى و هيچ ندانى كه اين مزها از كدام چشمها و از كدام جايى در تو مىآيد مگر از سلسبيل و تسنيم بهشت روان شده است و تو جوى گوشتينى كه اينها از تو روانست و اللّه اعلم . فصل 24 مىانديشيدم كه اين اجزاى ما چند هزار همسايه يافته است و اين حروف انديشههاى ما چون سبزه و زعفران از كدام سينها رسته است و يا چون مورچه