سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

32

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

از عارض و نكين « 1 » كدام خوبان برون روژيده است و در سينه ما بر زبر يكديگر افتاده است باز مىديدم كه اللّه به تنهايى درين پرده غيب كارها مىكند و همه كسانى را بر مراد مىدارد و هيچ كس را به خود راه نمىدهد نه از فرشته نه از نبى نه از ولى نه ظالم نه مظلوم هيچ‌كس بر چگونگى كار او واقف نمىشود و از آنجا بيرون هركس را فرمان مىفرستد و حكم و تقديرى مىكند و هيچ‌كس را كاربر مراد او نمىدارد - استحالت و چگونگى را سدّ اسكندر كرده است تا هيچ از آن نگذرد پايان تصوير و تخيّل هركسى را گره زده است تا هيچ‌كس از ان بيرون نيايد هر كه قدم از آن حد بيرون نهد چنان غارتش كنند كه نيست شود و چنان سرما زندش كه بفسرد و يا سموم چنان وزد كه بسوزد . باز ديدم كه جهان همچون سرايى و كوشكى است كه اللّه برآورده است و معانى مرا در وى چون اشخاص باخبر روان كرده چنانك غلامان پادشاه در كوشكها و رواقها مىنشينند و مىخيزند و جواهر من همچون ديوار سرايهاست كه در وى معانى مىرويد و اين جهان كسى را خوش بود كه او را در آن عدن اشتباهى باشد آخر از جهان من چگونه خوش نباشم كه همه فعل در من اللّه مىكند و خاك و هواى مرا و همه ذرّه‌هاى مرا به‌خودىخود مىسازد و هست مىكند و مىبينم كه اجزاى من خوش تكيه كرده است بتن آسايى بر فعل اللّه اما درين جهان مرا فعلى مىبايد كرد و نظر مىبايد كرد كه تدبير و رأى من و نظر من چون رگ‌رگى باشد كه جمع مىشود تا چون دلو آب فعل اللّه را بركشد و در وقت رنجورى خويشتن را به روى آب فعل اللّه بگسترانم و نظر و ادراك خود را چون چشمه‌چشمه مىبينم كه بر روى آب ز فعل اللّه مىرود و مىبينم كه از چشمه نظر ديگر پديد مىآيد و مىرود باللّه و چون مريدان را خواهم كه اين را آشكارا كنم رنجم رسد و چنان مىنمايد كه از درياى نقد اللّه سنگ‌ريزها برمىآرم . اكنون اجزاى من از اللّه چيزى مىنوشد و ادراكات من دست‌آموز اللّه است و مزه از اللّه مىگيرم و حيوة از اللّه مىنوشم و مست از اللّه مىشوم و بالا و زير نظر باللّه مىكنم و هركجا كه مرا از اللّه آگاهى بيش باشد و از هر چيزى كه آگاهى

--> ( 1 ) - رنگين ، ظ .