سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
30
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
عشق است از توست باز ديدم كه پرستش و عبادت نهايت عشق است و غايت دوستى است هرچه كم از آنست آن را محبّت و عشق اندك گويند اى اللّه من همه را از خود محو مىكنم تا همه عشق ترا ثابت كنم زيرا كه آرزوى جمال تو نوعى ديگرست تا مزه همه چيز را از خود برنگيرم به مزه تو اى اللّه نرسم . اللّه الهام داد كه تا از خود و از همه چيز بىخبر نشوى از ما باخبر نشوى پس گفتم اى روح من از حيوة خود به حيات اللّه رو و بهر كدام نوع كه اللّه حيوة ترا اشارت كند بدان نوع مشغول مىشو و عمر را بران مىگذار و در دقايق آن نظر مىكن اكنون مىخواهم « 1 » كه روح خود را بدانجا رسانم و بدان صفت و حالت رسانم كه روحهاى ديگر را بربايد تا آن حالت ايشان و آن يادهاى انديشههاى پريشان ازيشان فراموش شود و ناپديد شود درين روشنى حالت من چنانك ستارگان و روشنايى چراغ بروز ننمايد لاجرم چو آن روشنايى من ايشان را بنمايد همه را بربايد و اللّه اعلم . فصل 23 به روى مادر نظر مىكردم مىديدم كه اللّه مرا چگونه رحم داده است و او را با من و هرچه در جهان غم است آن از رحمت اللّه است زيرا كه غم از نقصان حال باشد تا مهر نباشد بكمال غم نباشد بنقصان حال ، اكنون مهربانى اللّه ازين محسوستر چگونه باشد باز نظر از مادر باللّه افكندم ديدم كه جمله اجزاى من ناظر شد باللّه باز ديدم كه هر جزو من از چشمهء حيوان اللّه حيوة نونو مىنوشد و گل و رياحين و سمن سپيد و زرد صحّت مىرويد ازين اجزاى من و ازين چشمه حيوان و اين رياحين صحّت نغزتر از رياحين ذكرست و اين را محسوس مىبينم كه اللّه مىدهد به من باز مىديدم كه كمال ايمان مؤمن رؤيت اللّه است از پس كه مؤمن گروش كند پارهپاره ببيند اللّه را از بهر اين معنى گفت كه مؤمنان در آخرت نبينند همينجا ببينند امّا معتزلى چون كمال گروش نداشت هيچ نبيند گفتم اى اللّه سببى ساز كه آب ادراك مرا و روح مرا هواى وصف تو و يا هواى عالم غيب تو نشف كند و بدانجا رود اى اللّه پاكى و دورى از عيب تراست مرا آن هوش ده كه اين را بداند و اى اللّه آن هوشم ده
--> ( 1 ) - اصل : مىخواه .