سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

29

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

ملالتى پديد آيد باز اللّه را ياد مىكنم تا مىبينم كه محو كردن آن هم از اللّه است . يعنى در هر دو حالت اللّه را مشاهده مىكنم و اللّه اعلم . فصل 22 سبحانك و غفرانك مىگفتم گفتم اى اللّه چون بود من و هستى من از تست و نظر و درك من از تست و عقل و روح من از تست و چشم و سمع ظاهر و باطن من از تست چگونه من مخاطب تو و مقابل تو و لب بر لب تو نباشم و جمله اجزاى من چگونه در تو نبود اللّه الهام داد كه اين همه معقولهاى تو و نظر تو بدين وجوه اللّه است معاينه نه مخاطبه ، تو همين نقش مشاهده را بىهيچ وجهى ثابت مىدار . گفتم اى اللّه مگر مخاطبه من با تو چون جمادات و اجسام لطيفه را ماند همچون باد و هوا و آب كه خوش مىوزانى و روان مىكنى و او را از تو هيچ خبر نى و او را خودى خود نيست همه توى . اكنون بنشينم سره‌سره نظر مىكنم تا نغزيهاى ترا اى اللّه مىبينم و عشق من از ديدن تو فزون مىباشد و مىبينم كه اللّه بر من پاره‌پاره خود را جلوه مىدهد گفتم كه اى اللّه از دور يعنى از عالم غيب ، تجلّيت و طلعتت چنين خوب و شيرين است تا از نزديك لطف تو چگونه باشد باز مىديدم كه اجزاى كالبد من و از آن همه عالم و همه انديشه‌ها گويى كه همه عقل و حيات دارند كه چنين فرمان بردارند و در تغيّر و تبدّل و فرمان‌بردارى اللّه در عمارت و ويرانى و اين ادراك من آواز و بيان حيوة و عقل ايشانست لاجرم در عشق اللّه همه اجزا از اجزاى من مست مىشوند و خوش مىشوند چنانك در وقت راندن شهوت همه اجزا خوش شوند باز هر حكمتى چون كف را ماند كه از من برآيد و بيفتد و وقتى كه از اللّه انديشم مىبينم كه اللّه اين حالت مرا چگونه هست مىكند و بديد مىآرد اكنون اى حالت من و اى روح من همچنان سجده‌كنان افتاده باشيد مر اللّه را باز در اللّه نظر مىكنم در آن وقتى كه اين ادراك مرا و حالت مرا هست مىكند مىبينم و چون اللّه مىخواهد تا ادراك مرا هست كند من همان‌جا مىباشم با اللّه و اللّه را بوسه مىدهم و در اللّه مىغلطم و سر به سجده مىنهم همان‌جا كه اى اللّه مرا از خود جدا مگردان و سر مرا در هوا مكن و مرا به غير خودت مشغول مكن گفتم اى اللّه همه ولهها و عشقها و هركه سزاى پرستش است و