سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

24

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

پرده است انديشه سخن را تا از گزافه بيرون نيارم ازين پرده‌ها آرى زبان راه باريك است مر عمل دل را چون اين راه را گره زدم بيرون نيايد بازرود سخن مغز دلست كه از راه زبان بيرون مىآيد و هرگاه كه سخن راست بود دل راست بوده باشد مگر سخن چون پل صراطست باريك و تيز ، تيزه او صدقست كه اگر بر كوه نهى بگدازد و باريك كه هركسى بدان راه نيابد بچه قدر كه در اين راه سخن بر وى بر همان اندازه بر صراط بگذرى از عزيزى چيزى باشد راهش را باريك كردن يعنى به خزينه رسيدن دشوار بود كه خزينه را پاسبانان و نگاهبانان باشد و هم موضع استوارست اما چو ويرانه باشد آسان توان رفتن عجب چگونه خزينه است بهشت و عالم غيب كه همه پر از كيمياست كه يك ذره از آن كيميا بر درست آفتاب و ماه و ستارگان ماليدند مس وجودشان چون درستهاى مغربى بر نطع آبگون آسمان تابان شد وقتى كه اللّه آن كيميا را ازيشان بازگيرد همه چون تا به سياه بيرون آيند . من در شب چون از خواب بيدار شوم در جمله اجزا و حالت خوش و ناخوش و فكر و ادراك و دل و غير وى بيرون و اندرون خود و سرّ مجموع اين‌ها نظر مىكنم مىبينم كه اين همه موجود باللّه‌اند و از اللّه هست شده است و در وقت خواب اللّه مرا استراحت مىدهد و در وقت بيدارى آگاهى مىدهد و از بهر آن مىدهد تا او را شناسم و دوست او را دارم و آرزو ازو خواهم اكنون هر جزوى از اجزاى من مىگويد كه اعوذ باللّه يعنى همه راحت از اللّه مىخواهم و همه گشاد از روى ديد اللّه مىخواهم و همه اميد من و خوشيهاى منن باللّه است چون مرا از اللّه ياد آيد مىدانم كه اللّه مرا به خود مىكشد و به دوستى و اكرام مرا به خود مىخواند در آن دم روح خود را مىبينم كه سجده‌كنان و خاضع‌وار به حضرت اللّه مىآيد و همه كسوتهاى غفلت و صور را بر خود مىدراند و ضرب مىكند عاشق‌وار و همه كارها و جدّها و جهدها و تعظيم و طاعت و رحم و شفقت خلقان مىورزد باز نظر مىكنم كه اين همه مشيّتها و فعلهاى من همه به مشيّت و فعل اللّه است نه چنانك همچو جبرى مرده و گستاخ باشم باز با خود مىانديشيدم بدانك روح من معظّم اللّه است و متفكر كار اللّه است و مىورزد تا دوستى اللّه زياده شود به هيچ‌وجهى نمىنمود كه اين احوال مرضىّ اللّه باشد يا نى اللّه الهام داد كه هرگز دوستى از يك جانب نباشد