سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

25

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

دوم تقدير گير كه روح كسى ديگر دربند دوستى تو باشد و دربند آن باشد كه تا دوستى تو او را حاصل شود آنگاه دوستى قايم شود پس دانستم اين كوشش من در محبت اللّه همه مرضىّ اللّه باشد و اللّه اعلم . فصل 20 نظر مىكردم به صاحب جمالان و خوبان كه اللّه ايشان را بدين نغزى كه آفريده است باز نظر كردم كه اللّه اين خوبان را كه همچون پردهء صنع و پردهء جان گردانيده است تا بدين زيبايى است گفتم چو صنعش بدين دلربايى است تا عين اللّه چگونه بود باز مىديدم كه تركيب صورت چون تركيب كلماتست كه به كن گفتن همه چيز موجود مىشود پس همه عالم سخن باشد كه به يك كن هست شده است چون سخن او بدين خوشى است تا ذات او چگونه باشد پس همه روز گوش مىنهم و اين سخنهاش مىشنوم و نظر مىكنم اين سخنهاش را كه موجود شده است مىبينم زيرا كه من همين عقل تميز « 1 » و مدرك و مزها و خوشيهاام و اين منى من مركّب از اجزاى جسم نيست بلك مركّب ازين معانى است و اين منى من از كيست از اللّه است و اللّه كيست آنك اين معانى صنع اوست چنانك اللّه را چگونگى نيست صنعش را هم چگونگى نيست گويى كه منى و توى ما قايم به توى اللّه است زيرا كه صنع اللّه است پس من هماره باللّه مشغول مىباشم و هيچ‌چيز ديگر باللّه ياد نكنم كه ذكر الوحشة وحشة اگر كمال بينم الحمد للّه گويم و اگر نقصان بينم انّا للّه گويم اگر كسى گويد كه مرا از اللّه مزه نيست گويم كه بوقت فراق پديد آيد كه مزه بوده است يا نبوده است باز مىديدم كه سمع و بصر و فعل اللّه بىچون است از آنك شكل و صورت از حدّ سمع و بصر و فعل نيست از انك صورت و شكل به يكديگر متناقض و متنافىاند و سمع و بصر و فعل باقى است و عرضيّت و شكل و صورت ، عدم و نقصان اين هر سه است و جمالى و نغزى و عشق نيز معانىاند كه عرض عدم او باشد و شكل و چگونگى منغصّ عشق و جمال باشد هركجا كه عشق و محبّت بكمال باشد از چگونگى بيان نتوان كردن

--> ( 1 ) - و تمييز ظ .