سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

23

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

معلق زنان از اللّه مدد مىگيرد و بقا مىستاند و من آن را مىبينم باز چون نظر مىكنم كه اللّه نظر مرا چگونه هست مىكند هرآينه مىبينم كه نظر من ناظر اللّه مىباشد عجب است كه نظر من طرفى كه سوى غير اللّه است چو مىبيند درد غيرتش مىگيرد باز چون سوى اللّه مىنگرد آن درد غيرت نمىماند و از آن حبس بيرون مىآيد عجبم مىآيد از معتزلى كه منكرست مر رؤيت اللّه را گويد تصور اللّه نمىتوانم كردن پس وجود نبود مر رؤيت اللّه را گوئيم اگر چه تصور نمىتوانيم كردن دليل آن نبود كه موجود نشود زيرا كه اين نظر ما موجود و مخلوق بفعل اللّه است اما نه متصل است باللّه و نه منفصل است از اللّه و جزين دو وجه در تصور ما نمىآيد با اين همه موجود است اين نظر ما بفعل اللّه همچنين حقيقت اللّه و صفات اللّه موجودست هرچند در تصور ما نمىآيد و همچنين است روح ما نيز ، باز وقتى كه عاجز شدمى از ادراك اللّه همين عدم و سادگى و محو مىديدم گفتم پس اللّه همين عدم و محو و سادگى است از انك اين همه از وى موجود مىشود از قدرت و علم و جمال و عشق پس اين عدم ساده حاوى و محيط است مر محدثات را و قديمست و محدثات در وى چو خاربنى است در دريا و مىگويم اى اللّه معذوردار كه ننمودى خود را به من من سوآت همين عدم ساده ديدم اكنون مصور روح از مصورات واقع است و هرچه جز مصورات واقع است آن را روح تصور نتواند كردن چنانك اللّه و اوصافه و امور غيب پس آنچه نامصور است محال نباشد و اللّه اعلم . فصل 19 اللّه مىگفتم برين معنى كه همه اختيار و ارادت و قدرت و فعل اللّه راست و همه خوشيها در اختيار و قدرت و فعل است ، مجبور خود نام با خود دارد يعنى بىمراد و بيچاره و عاجز و بىمزه هركه جبرى شد او را زندگى نماند چو من ذكر اللّه مىكنم در اللّه نظر مىكنم كه اى اللّه مرا اختيارى ده و فعلى بخش و ارادتى بخش اگر فعل و اختيار بخشيد اللّه مرا خود دران شكر نعمت مىگزارم و مىباشم و اگر اختيارم ندهد در اللّه نظر مىكنم كه اى اللّه مختار و مريد و فعّال مطلق توى اكنون بوقت ذكر و تفكر هر خيالى را نمانم كه بيرون آيد كه خيال همچون سخن است و باز خوشيها در فعل و اختيار است دليل بر آنك لفظ جبر در بىمرادى مستعمل بود باز گفتم كه به هر كس سخن نمىبايد گفتن كه فروماند پس گفتم در دهان نگرم كه چندين