سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

12

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

ترددها كرده است و اشتراك را سبب پريشانى كرده است و هر حروف و انديشه را مدار كرده است چو اين‌ها را نظر كردم گفتم بيا تا هرچه فانيست و مقهورست همه را از نظر محو كنم و دور كنم تا چون بنگرم قاهر را و باقى را توانم ديدن و خواهم كه چندانى محو كنم كه نظر من بر صفت قاهرى اللّه و صفت بقاى اللّه و كمال حقيقى اللّه قرار گيرد و هرچند محو مىكردم خود را محبوس مقهورات و محدثات مىيافتم گويى كه اللّه محدثات را برمىگرداند و من درين ميان مىديدم كه بر دوش اللّه‌ام باز مىديدم كه هم من و هم چرخ و هم افلاك و خاك و عرش همه بر دوش اللّه‌ايم تا كجامان خواهد انداختن تا همه فرياد عاشقانه برآورديم كه اى اللّه ما چنگال در تو زده‌ايم و بر دوش تو چسبيده‌ايم و دست از تو نمىداريم از آنك عاشق زار توايم . اكنون اى اللّه چو يكدم چشم و نظر در تو مىنهيم و عظمت و حسن ترا مىبينيم مىآساييم و دم خوش مىزنيم و دمى ديگر ناله عاشقانه مىزنيم و بوقت خواب نيز همچنانيم . اكنون چو ديدم كه ما همه بر دوش اللّه‌ايم و اللّه ما را مىجنباند و شربتها و خوشيهاى گوناگون در ما مىفرستد و ما از خوشيهاى آن مست مىشويم و فرياد مىكنيم و اللّه ادراكات ما هموار مىكند و در اندرون گردشهاى ديگر و عجايبهاى ديگر روان مىكند و مىنمايد تا من آن همه را مىبينم و مستغرق مىشوم در زمره آن چنانك اللّه روح هر كسى را در عالمى مىگرداند و ملكوت خود را بديشان مىنمايد تا بدانى كه ملكوت اللّه بىنهايت است و اللّه اعلم . فصل 11 گفتم عجب نيست عرضه كردن اعمال امّت بر نبى عليه السلام بنگر كه چون پارهء راست مىروم بسوى اللّه و نزديك‌تر مىشوم به حضرت اللّه و كارهاى مريدان مرا كسان مرا بر من عرض مىكنند و دوستان و دشمنان مرا بر من عرض مىكنند تا جمله سراير ايشان را و اعطاف صدور ايشان را مىدانم و چون خيال در دل ايشان مىروم اگر اين محل صفاى مرا اللّه از كالبد من جدا كند و از استخوان و گوشت من جدا كند تا همه را بىاينها در اللّه بينم چه عجب باشد اكنون گفتم كه در موضع جست‌وجوى دل خود نظر كنم و آن را باللّه بپيوندانم تا بينم كه اللّه هر چيزى چگونه مصوّر مىكند و برمىآرد و گوش آن مصور را گرفته باشد و برمىكشد تا من آن بركشيدن اللّه را نظاره مىكنم و خويشتن را بيندازم كاهل‌وار و هرچه اللّه برمىكشد مىبينم