سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

9

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

و علما آنهااند كه بدانند راهها را و در آن راهها بروند تو بايد كه با ايشان نشينى و با آن ره روانى كه راهها بدانند به روى و علامت ديگر خمس صلوات مع الامام و امام آن‌كس است كه او خداوند و حاكم آن شهر و آن ولايت آبادانست كه ما بدانجا مىرويم اكنون منشور ازيشان باشد « 1 » طلبيدن و از ايشان بايد بدرقه فرشتگان خواستن و منزلهاى آن ولايت طلبيدن و به كسان آن ولايت فرمان خواستن او معناه يا علىّ من اكل من الحرام مات قلبه و خلق دينه و ضعف يقينه و كلّت عبادته و حجبت دعوته لقمه چون تخمى است و خوردن تو كاشتن است در زمين تن اكنون در زمين تن خود مىنگر كه دخلش و نزلش چيست و بارش چيست اگر اينهاست كه گفتيم بدان كه حرام خورده و اگر ضد اين مىبينى آنگاه بدانك حلال خورده‌اى و اللّه اعلم . فصل 8 سبحانك مىگفتم در رؤيت اللّه و در آثار عجايبها و پاكيهاى اللّه نظر مىكردم گفتم چون اللّه را با همه پاكيها و عجايبها در آن سبحانك گفتن بديدم گفتم و بحمدك يعنى خواهم تا اوصاف ستوده اللّه را و جمالها و انعامات اللّه را ببينم و مىخواهم كه در همه نغزيها و نيكوييها نظر كنم تا اللّه را به صفت نغزى و نيكوكارى بينم و اين جمال اللّه را و نيكوكارى اللّه را مىديدم كه بىنهايتست و ليكن به اندازه اثر مىبينم و هرچند اثر زياده مىشود بهتر مىبينم و همچنين اللّه به همه صفاتش مىبينم نشسته و در محلهاى آثار هر صفتى كه ازين معانى است بازنگرم در آن آثار اللّه را بينم اما چگونگىاش را نتوانم گفتن ، در نماز كه اللّه اكبر مىگويم يعنى معيّن است كه اللّه اوست و بس و به هرچه نظر كنم او را بينم و بس ، آخر قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اشارتست به او كه اى طالب اللّه حاضر است امّا تو غايبى تو از ان غيبت به حضرتش بازآى كه او احدست كسى نيست جز او عالم و قادر و هوشمند نيست الّا او و اكنون اللّه گويم يعنى اى خداوند من و اى سازنده هر جزو من چنانك هر جزو من از فاعلى اللّه آگه مىشوند و آسيب مىزنند

--> ( 1 ) - بايد ظ .