سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
10
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
بفعل اللّه باز تعظيم اللّه يادم آمد يعنى اين سازنده همه چيزها واجب التّعظيم است باز ديدم كه هم سازندگى و هم صفت تعظيم او بر اجزاى من زد و هر جزو من چون عروسى مىشدند كه تعظيم كنند مر شاه خود را در خلوت گفتم اى اللّه عشقى كه ممزوج با تعظيم تو باشد چه خوشحالتى است خوشى است و اللّه اعلم . فصل 9 در وقت ذكر اللّه و سبحانك گفتن بايد كه از تن خود ياد نكنم زيرا كه صفات اللّه از رحمت و قدرت و علم و جمال و پاكى و ارادت و غيرها بصفات محدثات نماند كه اگر بدان مانند بودى از صفات اللّه رحمت و قدرت و ارادت مخلوق پديد نيامدى چنانك از صفات محدثات نمىآيد و هرچند كه اين صفات محدثات نيست نمىشود ذكر پديد نمىآيد از صفات اللّه . پس در وقت سبحانك گفتن بايد كه بجز از وجه اللّه نينديشم تا اللّه را بينم و بمشاهده اللّه مشغول شوم كه معنى فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ « 1 » اينست كه هرچند از تن مردار بيش انديشم رنج بيش مىبينم باز چون اللّه را مىبينم همه جهان را مىبينم كه پيش اللّه از حال به حال مىگردد و همه جزو خود را مىبينم بضرورى كه مر اللّه را تعظيم مىكنند كه احسان كردن آنست و معنى احسان آنست كه ان تعبد اللّه كانّك تراه فان لم تكن تراه فانّه يراك . اكنون از نمازست و از ذكر است و از دعاست كه طايفهء بمشاهده اللّه مشغول گشتهاند . اكنون چون از اللّه ياد مىكنم سر و پاى خود را و رگ و پى و عقل و تميز خود را فرومىريزانم و از اللّه نوع وجود ديگر و عمر ديگر مىخواهم لا الى نهاية . و مىبينم كه آب عمر از درياى غيب مىآيد و هم به درياى غيب باز مىرود همچنانك اين معانى من از عدم بوجود مىآيد و از وجود بعدم مىرود و از وجود تا بعدم يك گام بيش نمىبينم اما چون بمعنى رسيدم ايمن شدم يعنى بمعنى چون رسيدم باللّه رسيدم و مراد خود يافتم و اين طرفه گلى نگر كه ما را بشكفت * نى رنگ توان نمود نه بوى نهفت يعنى نه رنگ اللّه را توان ديدن و نه بوى محبت او را توان نهفتن
--> ( 1 ) قرآن كريم ، سورهء 20 ، آيهء 12 .