سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
8
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
پديد مىآرد . اكنون نظر مىكنم هماره در ادراك خود كه اللّه او را چگونه مىگرداند گفتم اى اللّه شرائط بندگى و اخلاص و قيام و ركوع و سجود و لرزيدن از هيبت در ادراك من ثابت دار و ادراك مرا جمع مىدار تا ناگاه از اللّه متحيّر مىشوم و از مكان بلا مكان مىروم و از حوادث به بىچون مىروم و از مخلوق به خالق مىروم و از خودى به بيخودى مىروم و مىبينم كه همه ممالك از جمله مدركات منست . نشسته بودم گفتم كه بچه مشغول شوم اللّه الهام داد كه توى را از بهر آن به تو دادهام تا چون در من خيره شوى و دلت از قربت من بگيرد در خود نظر كنى و به خود مشغول شوى گفتم پس دو موجودست يكى اللّه و يكى من اگر در اللّه نگرم خيره شوم و اگر در خود نگرم فكار باشم مگر خويشتن را در پيش بنهم و در اللّه مىنگرم كه اى اللّه اين آش وجود مرا تو در پيش من نهادهء بدين مردارى و بدين تلخى و لقمهييست بدين منغصّى زحمت من اينست اين را از پيش گير تا راحت تو اى اللّه از پرده بيرون آيد با چنين خوشى چگونه يابم همين در خود نظر كنم و بسكه اللّه مرا اين داده است تا اين را به پيش بنهم و بگريم و در حال او مىنگرم كه در جان كندن چه مىكند و كى مىميرد ديدم كه پارهپاره فكرتم كمتر مىشد و خواب بر من مستولى مىشد گفتم مگر چنانست كه جدّى نمىكنم و در انديشه مىآيم تا در خواب مىشوم و چون در خواب مىشوم گويى درختى را مانم كه در خاكم و اگر در خواب بىخبر مىشوم گويى در عدمم و چون بيدار مىشوم گويى سر از خاك برمىآورم و چون پارهء در خود نظر مىكنم گويى بلند مىشوم و چون به چشم نظر مىكنم و به اندام حركت مىكنم گويى شاخها بيرون آيد از من و چون بدل زياده جدّ مىكنم در تفكّر گويى شكوفه بيرون مىآرم و چون بذكر به زبان برمىآيم گويى ميوه بيرون مىآرم همچنين پرده در پرده است هرچند كه جدّ كنم گويى چيزهاى عجبتر از من بيرون آيد و اين همه را گويى كه در دهان عدم است و عدم دهان بر دهان من نهاده است ( و اللّه اعلم ) . فصل 7 يا عليّ للسّعيد ثلث علامات قوت الحلال في بلده يعنى قوت حلال توشهء راه آخرتست و حرام آنست كه از رفتن راه باز مانى و علامت ديگر مجالسة العلماء