سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
7
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
گفتم اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِيمَ « 1 » . صراط مستقيم آنست كه اللّه وجه حكمت و عبادت خود را بروح من بنمايد و روح مرا ميل به روش انبيا عليهم السّلام دهد و اللّه بهر وجهى مرا چفساينده است بدان كه خلق را راه نمايم آن حكمت را او داند و آن را سبب سعادت ما گردانيده است ( و اللّه اعلم ) . فصل 6 اللّه مىگفتم و برين انديشه مىگفتم كه اى اللّه همه تويى من كجا روم و نظر بچه كنم و بكى كنم چون شاهد تويى و شاهدى تو مىكنى و اين نظر من به تو مىرود و بكرم تو مىرود و در پى تو مىرود و من زود آن را محو مىكنم و به تويى اللّه باز مىآيم و همچنين از صفات اللّه هرچه يادم مىآيد زود محو مىكنم و به تويى اللّه باز مىآيم و مىگويم اگر تويى اللّه نبود وجود من نبود و من محو بودم و چون وجود من و اوصاف من و حال من و دم هستى من به تو هست مىشود و باز هم به تو محو مىشود پس اى اللّه اوّلم تويى و آخرم تويى و بهشتم تويى و دوزخم تويى و عينم تويى و غيبم تويى من كجا نظر كنم و خود را بچه مشغول كنم جز به تويى تو حاصل سررشتهء اللّه گفتن از منى فراموش كردنست و تويى اللّه را ياد داشتن . اكنون اللّه مىگويم يعنى سمعم و بصرم و عقلم و روحم و دلم و ادراكم توى اى اللّه از خلل و كمال اين معانى چه انديشم حاصل اينست كه با همه چيزها بيگانه شدن لازم است و خاص مر تويى اللّه را لازم بودن حيّا و ميّتا و سقما و صحّة . اكنون اين راه ما را جز بنور دل و ذوق نتوان رفتن و عقل عقلاء همه عالم ازين راه و ازين عالم ما بويى نبردند . صبحدم به مسجد آمدم امام قرآن آغاز كرد نظر كردم هرچه از مصنوعات دوزخ و بهشت و صفات اللّه و انبياء و اولياء و ملائكه و كفره و بر ره و ارض و سماء و جماد و نامى و عدم و وجود اين همه را صفات ادراك خود يافتم . اكنون نظر مىكنم كه اللّه اثر ادراك مرا به چه صفت مىگرداند سما مىگرداند و ارض مىگرداند و ملك مىگرداند و نبى مىگرداند و ولى مىگرداند و كافر مىگرداند و مؤمن مىگرداند و شقّهاى ادراك مرا بمشرق مىرساند و به مغرب مىرساند و بسمرقند مىرساند تا چند عدد آدمى و حيوان در وقت نظر در شقّهء ادراك من مىآيد چون تاتار موى حقايق و تفاوتها اللّه در ادراك من
--> ( 1 ) قرآن كريم ، سوره 1 ، آيهء 6 .