سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

6

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

هستى و نقصانات و ناسزا را از روى جمال هستى دور كنم آن را كمال قربت و رؤيت گويند آنگاه روح و راحت آن جهانىام تمام شود . فِي مَقْعَدِ صِدْقٍ عِنْدَ مَلِيكٍ مُقْتَدِرٍ « 2 » اكنون مرادى كه هست از اللّه مىيابم و همه راحت من از اوست . گفتم اى اللّه مرا از خود قطعيت مده كه هر رنجى كه هست از قطيعتست . باز نظر كردم دو چيز ديدم يكى تعظيم اللّه است با محبّت و آن مطلوبست و پسنديدهء اللّه است و زندگيست و يكى تعظيم بىمحبّت است و آن مطلوب نيست و پسنديدهء اللّه نيست اكنون هرگاه كه اللّه مرا در ذكر گفتن و نظر كردن و تعظيم كردن نور و سرور زندگى مىدهد استدلال گيرم كه آن نظر و آن ذكر و آن تعظيم پسنديدهء اللّه است . و در هر كدام ذكر و نظر و عمل و تعظيم مىبينم كه نور و سرور و زندگى كم شود بدانم كه آن پسنديدهء اللّه نيست باز رجوع به اللّه كنم و آنچه پسنديدهء او آن را طلبم . از ذكر گفتن ملالتم گرفت و از نظر كردن . گفتم نظر را بمانم ببينم تا كجا مىرود اللّه او را كجا مىبردش ديدم كه اللّه هر ساعتى چيزها را مصوّر مىكند و رنجهاى نظر را متراكم مىكند گويى كه چشمم از چشم‌خانه و مغزم از سر و خونم از رگها بيرون خواست افتادن باز چون ابر گشاده شدى و چون يخ بگداختى عظيم عجب عالم بىپايان يافتم يك طرف ديدم كه خيال چون خارى مىنمود و باز معدوم مىنمود مگر عدم است اين عالم بسيط عجب كه پايان ندارد و بهشت و دوزخ فناست و اهل جنّت فانى شوند و اهل دوزخ فانى شوند مگر خيال خوشيها بهشت است و خيال رنجها در عالم عدم دوزخ است و بىخبر از هر دو حال و بعدم رفتن از اصحاب اعرافست اكنون ازين سه قسم نديدم وجود خود را باز حواسّم و هوشم مصروف مىشد از اللّه و بجاى ديگر مىرفت . گفتم اى اللّه چو هوش هوش من تويى اين نظر من از تو كجا مىرود و اى اللّه بينايى من تويى اين بينايى من از « تو » « 1 » كجا مىرود و اى اللّه نظر نظر من تويى اين نظر من از تو كجا مىرود و اى اللّه دل دل من تويى اين دل من از تو كجا مىرود . آخر چو مدار مدار اين‌ها تويى كجاشان حواله مىكنى .

--> ( 2 ) قرآن كريم ، سورهء 54 ، آيهء 55 . ( 1 ) - تصحيح قياسى .