سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
مقدمهء مصحح 27
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
حاصل اينست كه هر كرا قوّتى دادند به نزد روزيش مىبرند و هر كرا قوّتى ندادند روزى را به نزد او مىبرند » ص 396 . عيب شد نسبت بمخلوق جهول * نى به نسبت با خداوند قبول كفر هم نسبت به خالق حكمتست * چون بما نسبت كنى كفر آفتست ( 52 - 14 ) « پس كفر و غفلت اگر چه نسبت بمحلّ خود تباه آمدند و ليكن نسبت بدانكه ازو حياة حميده پديد خواهد آمدن بس نيكو آمد پس همه چيزها نسبت به بارى نيكو باشد » ص 401 . دو سر انگشت بر دو چشم نه * هيچ بينى از جهان انصاف ده ور نبينى اين جهان معدوم نيست * عيب جز انگشت نفس شوم نيست ( 38 - 4 ) « همچنانكه اگر انگشت برابر مردم ديده بدارى بسبب آن يك انگشت نه آسمان را بينى و نه خورشيد را و نه زمين را ازين همه عالم به پردهء يك انگشت محروم شوى نيز سرانگشت نادانى پيش ديدهء دانش تو ايستاده است تا آن جهان را نبينى و ندانى » ص 414 . مؤمنان در حشر گويند اى ملك * نى كه دوزخ بود راه مشترك مؤمن و كافر بر آن يابد گذار * ما نديديم اندر اين ره دود و نار نك بهشت و بارگاه ايمنى * پس كجا بود آن گذرگاه دنى پس ملك گويد كه آن روضهء خضر * كان فلانجا ديدهايد اندر گذر دوزخ آن بود و سياستگاه سخت * بر شما شد باغ و بستان و درخت چون شما اين نفس دوزخخوى را * آتشىّ گبر فتنهجوى را جهدها كرديد تا شد پرصفا * نار را كشتيد از بهر خدا آتش شهوت كه شعله مىزدى * سبزهء تقوى شد و نور هدى ( 161 - 7 ببعد ) « مؤمنان چون از دوزخ بگذرند فرشتگان گويند دوزخ آن بود كه گلستان