سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )
63
معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )
نهند اما آن دلقپوش مخلص را بينى كه دل را چو بستان خندان دارد آرى هماره ديوار بستان دژم باشد يعنى ديوار كالبد ظاهر اهل دنيا روشن و تازه چو برف باشد و در زير همه شكوفههاى فسرده باشد اما دل چو جاى دريافت است چون به خوشى آن جهانىاش صرف كردى رنج كجا باشد او را از ملك همّت كه دارد ننگ آيدش كه انديشهء ملوك دنيا بخاطرش آيد بدانك اخلاص دو بال دارد و هر دو بالاش [ را ] پرهاست يك پرش محبّت است بر پنج نماز و يكى روزه داشتن و زكات دادن و بر عيال خود نفقه راست داشتن و غير آن از فروض و آن يكى بال ديگر [ پرها ] دارد يكى دشمن داشتن اهل كفر و ناساختن با اهل معصيت و نهى منكر كردن و قتال كافران كردن . زنان در وقت صحابه ريسمان ريستندى كه شكالهاى اسب كنيد تو اگر بشنوى كه زن تو دست و پاى مىجنباند در كار دين از قلم مرجانى زبان و از مداد نفس بر صفحهء هوا اوّل اين را نقش كنى در عهدها كه با دوستان من دوست باشى و با دشمنان من دشمن باشى نانش نيارى دادن كه نبايد ازو فتنه آيد اى بىحميّتان اهل سراغج با دستار و كلاه تو زيادتى مىكند تو نه حميّت دين دارى و نه حميّت آخرت آتش اندر زن مالى را كه مدد اهل كفر و ظلم شود . سؤال كرد كه دوستى و دشمنآذگى در حقّ حق چگونه باشد گفتم كسى كه حق نعمت تو نشناسد و تو در حق او نيكويى كرده باشى و امر ترا به هيچ نگيرد و با مخالفان تو يار شود و ترا ناسزا گويد و سبك دارد اين را دشمنآذگى گويند باز اين رنجيدن تو اثر و ميوه اين دشمنآذگى « 1 » است نه از حد دشمنآذگى است اين اثر در حق خداوند صورت نبندد اما اثر دشمنى بارى استحقاق دوزخ است و همچنين دوستى فرمانبردارى و تعظيم [ و ] ثنا گفتن باشد و اثر آن در حق تو خوشدلى باشد امّا آن خوشدلى نه از حد دوستى بود اما دوستى در حق بارى اثرش استحقاق خلعت بهشت باشد دوست حق را چگونه ياد از بهشت و دوزخ آيد گفتم بهشت كمال همه تواناييهاست و كمال همه دانشهاست و كمال همه خوشيهاست و كمال مزهء دوستى است و دوزخ كمال
--> ( 1 ) - اصل : دشمنانذگى - در هر دو مورد .