سلطان العلماء بهاء الدين محمد بلخى ( پدر مولوى ) ( بهاء ولد )

59

معارف ( مجموعه مواعظ وسخنان ) ( فارسى )

وسيلت بود به آن معشوقه و همچنانك آن مرغ از لانهء خود گم شده باشد بهر سوراخى برمىنشيند و باز برمىخيزد و مىطلبد مقام خود را و چنانك بوى يوسف آمده بود بمشام يعقوب اكنون چون تو خود را رغبتى ديدى باللّه و بصفات اللّه مىدان كه آن تقاضاى اللّه است ترا و اگر ميلت به بهشت است و طالب بهشتى آن ميل بهشت است كه ترا طلب مىكند و اگر ترا ميل به آدميست آن آدمى نيز ترا مىطلبد كه هرگز از يكدست بانگ نيايد و اللّه اعلم . فصل 43 وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا « 2 » گفتم دهقان و كمانگر و بازرگان و هر پيشه‌ورى كه هست چون متأمّل دقايق پيشهء خود نباشد و شب و روز در انديشهء آن نباشند ايشان را از آن كار بهره نباشد چون كار اين عالم سرسرى نمىبايد كردن كه سرسرى حاصل نمىشود مسلمانى را نمىدانم كه چنين كار پس‌مانده است كه سرسرى حاصل شود عجب مسلمانى نامى ندارد شرفى ندارد عاقلان آن را اختيار نكرده‌اند اهل او خوار بوده‌اند چگونه است اينكه او را چنين طاق برنهادهء و عقل [ و ] تمييز در كارهاى ديگر چنين خرج مىكنى آخر در آن كارهاى ديگر مىكوشى اگر چه نانت نباشد و خوش‌دل مىباشى كه من خود چنين دقايق درين پيشهء خود مىدانم عجب اگر مجاهده در اسلام كنى ترا در ان گشايشى ندهيم كه تو خوش‌دل باشى چندين مجاهده درين كارهاى ديگر مىكنى اگر بهر توشهء راه آخرت كارى نمىكنى همه بوقت مرگ پديد آيد كه بادى بوده است و هيچ حاصل ندارد و تو چندين جان‌كندهء در وى و اگر مجاهده از بهر توشهء راه آخرتست آنچ مقصود است چگونه سرسرى مىدارى و آنچ وسيلت است چنين نگاه مىدارى اكنون تو نشست و خاست « 1 » و خريد و فروخت و كارى كه مىكنى از بهر اميد راحت آن جهانى مىكنى كه عمر هيچ نيست مگر كه متّقى باشى و يا حالتى باشد كه ترا بتقوى نزديك كند كه وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ « 3 » پس بيا تا غنيمت شمريم آن حالت را و آن دم را كه از بهر رضاى اللّه آريم و همچون تخمى دانيم

--> ( 2 ) قرآن كريم ، سورهء 29 ، آيهء 69 . ( 1 ) - اصل : خواست . ( 3 ) سورهء 7 ، آيهء 128 .