فريد الدين العطار النيسابوري
76
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
زان هماىِ بس همايون آمد او * كز همه در همّت افزون آمد او گفت اى پرّندگانِ بحر و بر * من نيَم مرغى چو مرغانِ دگر همّتِ عاليم در كار آمده ست * عزلت از خلقم پديدار آمدهست نفسِ سگ را خوار دارم لا جَرَم * عزّت از من يافت افريدون و جم پادشاهان سايه پروردِ مناند * هر گداى طبع نى مرد مناند نفسِ سگ را استخوانى مىدهم * روح را زين سگ امانى مىدهم نفس را چون استخوان دادم مدام * جانِ من زان يافت اين عالى مقام آن كه شه خيزد ز ظلِ پرِ او * چون توان پيچيد سر از فرِ او جمله را در پرّ او بايد نشست * تا ز ظلّش ذرّهاى آيد به دست كى شود سيمرغِ سر كش يارِ من * بس بود خسرؤ نشانى كارِ من . هدهدش گفت اى غرورت كرده بند * سايه در چين بيش ازين بر خود مخند نيستت خسرؤ نشانى اين زمان * همچو سگ با استخوانى اين زمان