فريد الدين العطار النيسابوري
77
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
خسروان را كاشكى ننشانيى * خويش را از استخوان برهانيى من گرفتم خود كه شاهانِ جهان * جمله از ظلِ تو خيزند اين زمان ليك فردا در بلا عمرِ دراز * جمله از شاهىِ خود مانند باز سايهء تو گر نديدى شهريار * در بلا كى ماندى روز شمار ؟ الحكاية و التمثيل پاك رايى بود بر راهِ صواب * يك شبى محمود را ديد او به خواب گفت « اى سلطانِ نيكو روزگار * حالِ تو چون است در دار القرار ؟ » گفت « تن زن ، خونِ جانِ من مريز * دم مزن ، چه جاىِ سلطان است ، خيز بود سلطانيم پندار و غلط * سلطنت كى زيبد از مشتى سقط ؟ حق كه سلطانِ جهاندار آمدهست * سلطنت او را سزاوار آمدهست چون بديدم عجز و حيرانىِ خويش * ننگ مىدارم ز سلطانىِ خويش گر تو خوانى جز پريشانم مخوان * اوست سلطان ، نيز سلطانم مخوان سلطنت او راست و من بر سودمى * گر به دنيا در گدايى بودمى