فريد الدين العطار النيسابوري
74
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
هدهدش گفت اى چو گوهر جمله رنگ * چند لنگى ، چندم آرى عذرِ لنگ پا و منقارِ تو پر خونِ جگر * تو به سنگى باز مانده بىگهر اصلِ گوهر چيست ؟ سنگى كرده رنگ * تو چنين آهن دل از سوداىِ سنگ گر نماند رنگ او سنگى بود * هست بىسنگ ، آن كه در رنگى بود هر كه را بويىست او رنگى نخواست * زان كه مردِ گوهرى سنگى نخواست . حكايت هيچ گوهر را نبود آن سرورى * كان سليمان داشت در انگشترى زان نگينش بود چندان نام و بانگ * وان نگين خود بود سنگى نيم دانگ چون سليمان كرد آن گوهر نگين * زيرِ حكمش شد همه روىِ زمين چون سليمان مُلكِ خود چندان بديد * جملهء آفاق در فرمان بديد [ بود چل فرسنگ شادروان او * باد مىبرديش در فرمانِ او ]