فريد الدين العطار النيسابوري
69
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
حضرتِ حق هست درياىِ عظيم * قطرهاى خُرد است « جنّات النعيم » قطره باشد هر كه را دريا بود * هر چه جز دريا بود سودا بود چون به دريا مىتوانى راه يافت * سوىِ يك شبنم چرا بايد شتافت ؟ هر كه داند گفت با خورشيد راز * كى تواند ماند از يك ذرّه باز هر كه كل شد ، جزو را با او چه كار ؟ * وان كه جان شد عضو را با او چه كار ؟ گر تو هستى مردِ كُلّى ، كُل ببين * كل طلب ، كل باش ، كل شو ، كُل گزين . الحكاية و التمثيل كرد شاگردى سؤال از اوستاد * كز بهشت آدم چرا بيرون فتاد ؟ گفت بود آدم همى عالى گهر * چون به فردوسى فرو آورد سر ، هاتفى برداشت آوازى بلند * كاى بهشت كرده از صدگونه بند ! هر كه در هر دو جهان ، بيرونِ ما * سر فرو آرد به چيزى دونِ ما ، ما زوال آريم بر وى هر چه هست * زان كه نتوان زد به غيرِ دوست دست جاى ، باشد پيشِ جانان صد هزار * جاىِ بىجانان كجا آيد به كار ؟ هر كه جز جانان به چيزى زنده شد * گر همه آدم بود افكنده شد