فريد الدين العطار النيسابوري
65
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
چشمِ او چون بر رخِ آن مه فتاد * گِرده از دستش شد و در ره فتاد دختر از پيشش چو آتش بر گذشت * خوش درو خنديد و خوش خوش بر گذشت آن گدا پُسْ خندهء او چون بديد * خويش را بر خاك غرقِ خون بديد نيم نان داشت آن گدا و نيم جان * زان دو نيمه پاك شد در يك زمان نه قرارش بود شب نه روز هم * دم نزد از گريه و از سوز هم ياد كردى خندهء آن شهريار * گريه افتادى برو چون ابر زار هفت سال القصّه بس آشفته بود * با سگانِ كوىِ دختر خفته بود خادمانِ دختر و خدمتگران * جمله گشتند اى عجب واقف بر آن عزم كردند آن جفا كاران بجمع * تا ببرّند آن گدا را سر چو شمع در نهان دختر گدا را خواند ، گفت * چون تويى را چون منى كى بود جُفت قصدِ تو دارند بگريز و برو * بر درم منشين برخيز و برو آن گدا گفتا كه من آن روز دست * شستهام از جان كه گشتم از تو مست صد هزاران جانِ چون من بىقرار * باد بر روىِ تو هر ساعت نثار چون مرا خواهند كشتن نا صواب * يك سؤالم را به لطفى ده جواب