فريد الدين العطار النيسابوري

59

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

پادشاهِ خويش را دانسته‌ام * چون روم تنها چو نتوانسته‌ام ليك با من گر شما همره شويد * محرمِ آن شاه و آن درگه شويد وا رهيد از ننگِ خود بينىِ خويش * تا كى از تشويرِ بىدينىِ خويش هر كه در وى باخت جان ، از خود برست * در رهِ جانان ز نيك و بد برست جان فشانيد و قدم در ره نهيد * پاى كوبان سر بدان درگه نگهيد هست ما را پادشاهى بىخلاف * در پسِ كوهى كه هست آن كوهِ قاف نامِ او سيمرغ سلطانِ طيور * او به ما نزديك و ما زو دور دور در حريمِ عزّت است آرامِ او * نيست حدِ هر زفانى نامِ او صد هزاران پرده دارد بيشتر * هم ز نور و هم ز ظلمت پيش در در دو عالم نيست كس را زَهره‌اى * كو تواند يافت از وى بهره‌اى دايماً او پادشاهِ مطلق است * در كمالِ عزِ خود مستغرق است او به سر نايد ز خود آنجا كه اوست * كى رسد علم و خرد آنجا كه اوست نه به دو ره ، نه شكيبايى ازو * صد هزاران خلق سودايى ازو وَصفِ او چون كارِ جانِ پاك نيست * عقل را سرمايهء ادراك نيست