فريد الدين العطار النيسابوري

57

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

مجمعى كردند مرغانِ جهان * آنچه بودند آشكار و نهان جمله گفتند اين زمان در روزگار * نيست خالى هيچ شهر از شهريار چون بُوَد كاقليمِ ما را شاه نيست ؟ * بيش ازين بىشاه بودن راه نيست يكدگر را شايد ار يارى كنيم . * پادشاهى را طلبكارى كنيم زان كه چون كشور بُوَد بىپادشاه * نظم و ترتيبى نماند در سپاه پس همه با جايگاهى آمدند * سر به سر جوياىِ شاهى آمدند . هُدهدِ آشفته دل پر انتظار * در ميانِ جمع آمد بىقرار حُلّه‌اى بود از طريقت در برش * افسرى بود از حقيقت بر سرش تيزوَهمى بود در راه آمده * از بد و از نيك آگاه آمده گفت اى مرغان منم بىهيچ ريب * هم بَريدِ حضرت و هم پيكِ غيب هم ز حضرت من خبر دار آمدم * هم ز فطنت صاحبْ اسرار آمدم آن كه « بسم اللّه » در منقار يافت * دور نبود گر بسى اسرار يافت