فريد الدين العطار النيسابوري

42

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

آن كه گاهى خشت و گاهى گِل كشيد * اين همه سختى نه بر باطل كشيد گر خلافت از هوا مىراندى * خويش را در سلطنت بنشاندى شهرهاىِ منكران خامِ او * شد تهى از كفر در ايّامِ او گر تعصّب مىكنى از بهرِ اين * نيست انصافت بمير از قهرِ اين او نمرد از زهر و تو از قهرِ او * چند ميرى گر نخوردى زهرِ او ؟ مىمكن اى جاهلِ نا حق شناس * از خلافت ، خواجگىِ خود قياس بر تو گر اين خواجگى آيد به سر * زين غمت صد آتش افتد در جگر گر كسى زيشان خلافت بستدى * عُهدهء صدگونه آفت بستدى نيست آسان تا كه جان در تن بُوَد * عُهدهء خلقى كه در گردن بُوَد . فى الحكاية چون عمر پيش اوَيس آمد به جوش * گفت « افكندم خلافت در فروش اين خلافت گر خريدارى بُوَد * مىفروشم گر به دينارى بُوَد . » چون اويس اين حرف بشنيد از عمر * گفت « تو بگذار و فارغ در گذر