فريد الدين العطار النيسابوري

392

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

چون بود آن كس كه او عمرى گذاشت * همچو آن يك دم كه اسماعيل داشت . كس چه داند تا درين حبسِ تعب * عمرِ خود چون مىگذارم روز و شب گاه مىسوزم چو شمع از انتظار * گاه مىگريم چو ابرِ نوبهار تو فروغِ شمع مىبينى خوشى * مىنبينى در سرِ او آتشى آن كه از بيرون كند در تن نگاه * كى بَرَد هرگز درونِ سينه راه در خمِ چوگان چو گويى ، هيچ جاى * مىندانم پاى از سر ، سر ز پاى از وجودم خود نكردم هيچ سود * كانچه كردم و آنچه گفتم هيچ بود اى دريغا نيست از كس يارىام * عمر ضايع گشت در بيكارىام چون توانستم ندانستم ، چه سود * چون بدانستم ، توانستم نبود اين زمان جز عجز و جز بيچارگى * مىندارم چاره‌اى يك بارگى . الحكاية و التمثيل چون بشد شبلى ازين جاىِ خراب * بعد از ان ديدش جوامردى به خواب گفت « حق با تو چه كرد اى نيك بخت ؟ » * گفت « چون شد در حسابم كار سخت ،