فريد الدين العطار النيسابوري

391

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

شكر ايزد را كه در بارى نيَم * بستهء هر نا سزاوارى نيَم من ز كس بر دل كجا بندى نهم * نامِ هر دون را خداوندى نهم نه طعامِ هيچ ظالم خورده‌ام * نه كتابى را تخلّص كرده‌ام همّت عاليم ممدوحم بس است * قوتِ جسم و قوّتِ روحم بس است پيشِ خود بردند پيشينان مرا * تا به كى زين خويشتن بينان مرا تا ز كارِ خلق آزاد آمدم * در ميانِ صد بلا شاد آمدم فارغم زين زمرهء بد خواه نيك * خواه نامم بد كنند و خواه نيك من چنان در دردِ خود درمانده‌ام * كز همه آفاق دست افشانده‌ام گر دريغ و دردِ من بشنوديى * تو بسى حيران‌تر از من بوديى جسم و جان رفت و ز جان و جسمِ من * نيست جز درد و دريغى قسمِ من . الحكاية و التمثيل راه بينى وقتِ پيچاپيچِ مرگِ * گفت چون ره را ندارم زاد و برگ ، از خوىِ خجلت كفى گِل كرده‌ام * پس ازو خشتى به حاصل كرده‌ام شيشه‌اى پراشك دارم نيز من * ژنده‌اى بر چيده‌ام بهرِ كفن اوّلم زان اشك اگر غسلى دهيد * آخرم آن خشت زيرِ سر نهيد و آن كفن در آب چشم آغشته‌ام * « اى دريغا » سر به سر بنوشته‌ام آن كفن چون در تنم پوشيد پاك * زود تسليمم كنيد آنگه به خاك چون چنين كرديد ، تا محشر ز ميغ * بر سرِ خاكم نبارد جز دريغ دانى اين چندين دريغا بهر چيست * پشّه‌اى با باد نتوانست زيست سايه از خورشيد مىجويد وصال * مىنيابد ، اينْت سودا و محال ! گر چه هست اين خود محالى آشكار * جز محال‌انديشى او را نيست كار هر كه او ننهد درين انديشه سر * او ازين بهتر چه انديشد دگر سخت‌تر بينم به هر دم مشكلم * چون بپردازم ازين مشكل دلم ؟ كيست چون من فرد و تنها مانده ؟ * خشك لب غرقابِ دريا مانده ؟ نه مرا همراز و همدم هيچ كس * نه مرا همدرد و محرم هيچ كس نه ز همّت ميلِ ممدوحى مرا * نه ز ظلمت خلوتِ روحى مرا نه دلِ كس نه دلِ خود نيز هم * نه سرِ نيك و سرِ بد نيز هم نه هواىِ لقمهء سلطان مرا * نه قفاىِ سيلىِ دربان مرا نه به تنهايى صبورى يك دمم * نه به دل از خلق دورى يك دمم هست احوالِ منِ زير و زبر * همچنان كان پير داد از خود خبر . الحكاية و التمثيل پاك دينى گفت سى سالِ تمام * عمر بىخود مىگذارم بر دوام همچو اسماعيل در خود نا پديد * آن زمان كاو را پدر سر مىبريد