فريد الدين العطار النيسابوري

385

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

گر چه از دل نيست خالى دردِ اين * چند گويم چون نيَم من مردِ اين اين همه افسانهء بيهودگىست * كارِ مردان از منى پالودگىست دل كه او مشغولِ اين بيهوده شد * زو چه آيد ، چون سخنْ فرسوده شد مىببايد تركِ جان نهمار كرد * زين همه بيهوده استغفار كرد چند خواهد بحرِ جان در جوش بود ؟ * جان فشاندن بايد و خاموش بود . الحكاية و التمثيل چون به نزع افتاد آن داناىِ دين * گفت « اگر دانستمى من پيشِ ازين كاين شنو بر گفت چون دارد شرف ، * در سخن كى كردمى عمرى تلف گر سخن از نيكوى چون زر بوَد * آن سخن نا گفته نيكوتر بود . » كار آمد حصّهء مردانِ مرد * حصّهء ما گفت آمد ، اينْت درد ! گر چو مردان دردِ دين بودى تو را * آنچه مىگويم يقين بودى تو را ز آشناى خود دلت بيگانه‌اىست * هر چه مىگويم تو را افسانه‌اىست تو بخفت از ناز همچون سركشى * تا منت افسانه مىگويم خوشى