فريد الدين العطار النيسابوري
382
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
از سرِ دردى بدين ديوان دراى * جان سپر ساز و بدين ميدان دراى در چنين ميدان كه شد جان نا پديد * بلكه شد هم نيز ميدان نا پديد ، گر نيايى از سرِ دردى درو * روى ننمايد تو را گردى درو دُلدُلِ دردِ تو چون شد گام زن * گر زنى گامى ، همه بر كام زن تا نگردد نامرادى قوتِ تو * كى شود زنده دلِ مبهوتِ تو ؟ درد حاصل كن كه درمان دردِ توست * در دو عالم داروىِ جان دردِ توست در كتابِ من مكن اى مردِ راه * از سرِ شعر و سرِ كبرى نگاه از سرِ دردى نگه كن دفترم * تا ز صد ، يك درددارى باورم گوىِ دولت آن برد تا پيشگاه * كز سرِ دردى كند اين را نگاه در گذر از زاهدى و سادگى * درد بايد درد و كار افتادگى هر كه را دردىست درمانش مباد * هر كه درمان خواهد او جانش مباد مرد بايد تشنه و بىخورد و خواب * تشنهاى كاو تا ابد نرْسد به آب هر كه زين شيوه سخن دردى نيافت * از طريقِ عاشقان گردى نيافت هر كه اين بر خواند مردِ كار شد * و آن كه اين دريافت برخوردار شد