فريد الدين العطار النيسابوري

371

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

سايه وانِ آفتابش مشك بود * آبِ حيوان بىلبش لب خشك بود در ميانِ آفتابِ دلستانْش * بود همچون ذرّه‌اى شكلِ دهانْش ذرّهء او فتنهء مردم شده * در درونش سى ستاره گم شده چون ستاره ره نمايد در جهان * سى درونِ ذرّه‌اى چون شد نهان زلفِ او بر پشتىِ او سر فراز * در سر افرازى به پشت افتاده باز هر شكن در طرّهء آن سيم تن * صد جهان جان را به يكدم صف شكن زلفِ او بر رخ بسى منسوبه داشت * در سرِ هر موىْ صد اعجوبه داشت بود بر شكلِ كمانش ابرويى * خود كجا بُد آن كمان را بازويى نرگسِ افسونگرش در دلبرى * كرده از هر مژّه‌اى صد ساحرى لعلِ او سر چشمهء آبِ حيات * چون شكر شيرين و سر سبز از نبات خطِ سبزش سرخ رويىِ جمال * طوطىِ سر چشمهء حدِ كمال گفتن از دندانِ او بىخُردگىست * كان گهر از عزّتِ خود پَردگىست مشكِ خالش نقطهء جيمِ جمال * ماضى و مستقبل از وى كرده حال شرح زيبايىِ آن زيبا پسر * گر دهم عمرى كجا آيد به سر