فريد الدين العطار النيسابوري
372
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
شاه ازو القصّه مستِ مست شد * وز بلاىِ عشقِ او از دست شد گر چه شاهى سخت عالى قدر بود * چون هلالى از غمِ آن بدر بود شد چنان مستغرقِ عشقِ پسر * كز وجودِ او نمىآمد به سر گر نبودى لحظهاى در پيشِ او * جوىِ خون راندى دلِ بىخويشِ او نه قرارش بود بىاو يك نفس * نه زمانى صبر بودش زين هوس روز و شب بىاو نياسودى دمى * مونس او بودش به روز و شب همى تا شبش بنشاندى روزِ دراز * راز مىگفتى بدان مه چهره باز چون شبِ تاريك گشتى آشكار * شاه را نه خواب بودى نه قرار وان پسر در خواب رفتى پيشِ شاه * شاه مىكردى به روىِ او نگاه در فروغ و نور شمعِ دلستان * جملهء شب خفته مىبودى ستان شه در آن مه روى مىنگْريستى * هر شبى صدگونه خون بگريستى گاه گل بر روىِ او افشاندى * گاه گَرد از موىِ او افشاندى گه ز دردِ عشق ، چون باران ز ميغ * بر رخِ او اشك راندى بىدريغ گاه با آن ماه جشنى ساختى * گاه بر رويش قدح پرداختى