فريد الدين العطار النيسابوري

363

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

چون نخواهد بود از شمعت وصال * جان مده بر جهل ، تا كى زين محال ؟ » زين سخن پروانه شد مست و خراب * داد ، حالى ، آن سَليمان را جواب گفت « اينم بس كه من بىدل مدام * گر درو نَرْسَم درو بِرْسَم تمام . » چون همه در عشقِ او مرد آمدند * پاى تا سر غرقهء درد آمدند گر چه استغنا برون ز اندازه بود * لطفِ او را نيز رويى تازه بود حاجب لطف آمد و در بر گشاد * هر نفس صد پردهء ديگر گشاد شد جهانِ بىحجابى آشكار * پس ز نورُ النّور در پيوست كار جمله را در مسندِ قربت نشاند * بر سريرِ عزّت و هيبت نشاند رقعه‌اى بنهاد پيشِ آن همه * گفت « بر خوانيد تا پايان همه . » رقعهء آن قوم از راهِ مثال * مىشود معلوم زين شوريده حال : الحكاية و التمثيل يوسفى كانجم سپندش سوختند * ده برادر چون ورا بفروختند مالكِ ذُعرش چو زيشان مىخريد * خطِ ايشان خواست ، كارزان مىخريد