فريد الدين العطار النيسابوري
364
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
خط ستد زان قوم هم بر جايگاه * پس گرفت آن ده برادر را گواه چون عزيزِ مصر يوسف را خريد * آن خطِ پر غدر با يوسف رسيد عاقبت چون گشت يوسف پادشاه * ده برادر آمدند آن جايگاه روىِ يوسف باز مىنشناختند * خويش را در پيشِ او انداختند خويشتن را چارهء جان خواستند * آبِ خود بردند تا نان خواستند يوسفِ صدّيق گفت « اى مردمان * من خطى دارم به عبرانى زفان مىنيارد خواند از خيلم كسى * گر شما خوانيد نان بخشم بسى . » جمله عبرى خوان بُدند و اختيار * شادمان گفتند « شاها خط بيار . » كور دل باد آن كه اين حال از حضور * قصّهء خود نشنود چند از غرور خطِ ايشان يوسف ايشان را بداد * لرزه بر اندامِ ايشان برفتاد نه خطى زان خط توانستند خواند * نه حديثى نيز دانستند راند جمله از غم در تأسّف ماندند * مبتلاىِ كارِ يوسف ماندند مست شد حالى زبانِ آن همه * شد ز كارِ سخت جان آن همه گفت يوسف « گوييى بىهُش شديد * وقتِ خط خواندن چرا خامش شديد ؟ »