فريد الدين العطار النيسابوري
361
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
جمله گفتند « آمديم اين جايگاه * تا بوَد سيمرغ ما را پادشاه ما همه سر گشتگانِ درگهيم * بى دلان و بىقرارانِ رهيم مدّتى شد تا درين ره آمديم * از هزاران ، سى به درگه آمديم بر اميدى آمديم از راهِ دور * تا بوَد ما را درين حضرت حضور كى پسندد رنجِ ما آن پادشاه ؟ * آخر از لطفى كند در ما نگاه . » گفت آن چاووش ك « اى سر گشتگان * همچو گل در خونِ دل آغشتگان گر شما باشيد و گر نه در جهان * اوست مطلق پادشاهِ جاودان صد هزاران عالمِ پر از سپاه * هست مورى بر درِ اين پادشاه از شما آخر چه خيزد جز زحير * باز پس گرديد اى مشتى حقير ! » زان سخن هر يك چنان نوميد شد * كان زمان چون مردهء جاويد شد جمله گفتند « اين معظّم پادشاه * كى دهد ما را به خوارى سر به راه ؟ زو كسى را خواريى هرگز بوَد ؟ * ور بوَد زو خواريى آن عز بُوَد . » الحكاية و التمثيل