فريد الدين العطار النيسابوري
348
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
ناقدى كو داشت در جمعِ مهى * گفت « او را نيست از شمع آگهى . » شد يكى ديگر گذشت از نور در * خويش را بر شمع زد از دور در پر زنان در پرتوِ مطلوب شد * شمع غالب گشت و او مغلوب شد باز گشت او نيز و مشتى راز گفت * از وصالِ شمع شرحى باز گفت ناقدش گفت « اين نشان نيست اى عزيز * همچو آن يك كى نشاندارى تو نيز ؟ » ديگرى برخاست مىشد مستِ مست * پاى كوبان بر سرِ آتش نشست دست در كش كرد با آتش به هم * خويشتن گم كرد با او خوش به هم چون گرفت آتش ز سر تا پاىِ او * سرخ شد چون آتشى اعضاىِ او ناقدِ ايشان چو ديد او را ز دور * شمع با خود كرده هم رنگش ز نور گفت « اين پروانه در كار است و بس * كس چه داند ، اين خبر دار است و بس . » آن كه شد هم بىخبر هم بىاثر * از ميانِ جمله او دارد خبر تا نگردى بىخبر از جسم و جان * كى خبر يا بى ز جانان يك زمان ؟ هر كه از مويى نشانت باز داد * صد خط اندر خونِ جانت باز داد نيست چون محرم نفس اين جايگاه * در نگنجد هيچ كس اين جايگاه .