فريد الدين العطار النيسابوري

349

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

الحكاية و التمثيل صوفيى مىرفت چون بىحاصلى * زد قفايى محكمش سنگين دلى با دلى پر خون سر از پس كرد او * گفت « آنك از تو قفايى خورد او ، قربِ سى سال است تا او مُرد و رفت * عالَمِ هستى به پايان بُرد و رفت . » مرد گفتش « اى همه دعوى نه كار * مُرده كى گويد سخن شرمى بدار . » تا كه تو دم مىزنى همدم نه‌اى * تا كه مويى مانده‌اى محرم نه‌اى گر بود مويى اضافت در ميان * هست صد عالم مسافت در ميان گر تو خواهى تا بدين منزل رسى * تا كه مويى مانده‌اى مشكل رسى هر چه‌دارى آتشى را بر فروز * تا ازارِ پاى بر آتش بسوز چون نماندت هيچ منديش از كفن * برهنه خود را به آتش در فكن چون تو و رختِ تو خاكستر شوَد * ذرّه‌اى پندارِ تو كمتر شود ور چو عيسى از تو يك سوزن بمانْد * در رهت مىدان كه صد رهزن بمانْد گر چه عيسى رخت در كوى او فكند * سوزنش هم بخيه بر روى او فكند چون حجاب آيد وجود اين جايگاه * راست نايد ملك و مال و آب و جاه هر چه‌دارى يك يك از خود باز كن * پس به خود در خلوتى آغاز كن چون درونت جمع شد در بيخودى * تو برون آيى ز نيكى و بدى چون نماندت نيك و بد عاشق شوى * پس فناىِ عشق را لايق شوى . الحكاية و التمثيل