فريد الدين العطار النيسابوري

343

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

گشته‌ام كاليوِ كارِ خويش من * مىندانم حيله‌اى زين بيش من چون درآيد اين چنين آتش به جان * كى گذارد نام و ننگم يك زمان تا گرفتارِ چنين كار آمدم * از كنشت و كعبه بيزار آمدم ذرّه‌اى گر حيرتت آيد پديد * همچو من صد حسرتت آيد پديد . » الحكاية و التمثيل نو مريدى بود دل چون آفتاب * ديد پيرِ خويش را يك شب به خواب گفت « از حيرت دلم در خون نشست * كارِ تو بر گوى كانجا چون نشست ؟ در فراقت شمعِ دل افروختم * تا تو رفتى من ز حيرت سوختم من ز حيرت گشتم اينجا راز جوى * كارِ تو چون است ، آنجا ، باز گوى . » پير گفتش « مانده‌ام حيران و مست * مىگزم دايم به دندان پشتِ دست ما بسى در قعرِ اين زندان و چاه * از شما حيران‌تريم اين جايگاه ذرّه‌اى از حيرتِ عقبى مرا * بيش از صد كوه در دنيا مرا . »