فريد الدين العطار النيسابوري
325
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
مرد را در ديده آنجا غير نيست * زان كه آنجا كعبه نىّ و دير نيست هم ازو شَنْوَد سخنها آشكار * هم به دو ماند وجودش پايدار هم جزُو كس را نبيند يك زمان * هم جزو كس را نداند جاودان هم درو ، هم زو و هم با او بود * هم برون از هر سه اين نيكو بود هر كه در درياىِ وحدت گم نشد * گر همه آدم بود مردم نشد هر يك از اهلِ هنر وز اهلِ عيب * آفتابى دارد اندر غيبِ غيب عاقبت روزى بود كان آفتاب * با خودش گيرد ، براندازد حجاب هر گه او در آفتابِ خود رسيد * تو يقين مىدان كه نيك و بد رسيد تا تو باشى نيك و بد اينجا بود * چون تو گم گشتى همه سودا بود ور تو مانى در وجودِ خويش باز * نيك و بد بينى بسىّ و ره دراز تا كه از هيچى پديدار آمدى * در گرفتِ خود گرفتار آمدى كاشكى اكنون چو اوّل بوديى * يعنى از هستى معطّل بوديى از صفاتِ بد بكلّى پاك شو * بعد از آن ، بادى به كف ، با خاك شو تو كجا دانى كه اندر تن تو را * چه پليدىهاست چه گلخن تو را مار و گژدم در تو ، زيرِ پردهاند * خفتهاند و خويشتن گم كردهاند گر سرِ مويى فرا ايشان كنى * هر يكى را همچو صد ثعبان كنى