فريد الدين العطار النيسابوري

324

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

چون همه هيچى بود هيچ اين همه * كى بود در اصل جز پيچ اين همه . الحكاية و التمثيل گفت آن ديوانه را مردى عزيز * چيست عالم ، شرح دِه اين مايه چيز گفت هست اين عالم پر نام و ننگ * همچو نخلى بسته از صدگونه رنگ گر به دستْ اين نخل مىمالد يكى * آن همه يك موم گردد بىشكى چون همه موم است و چيزى نيز نيست * رو كه چندان رنگ جز يك چيز نيست چون يكى باشد همه نبوَد دوى * نه منى برخيزد اينجا نه توى . الحكاية و التمثيل رفت پيشِ بو على آن پير زن * كاغذى زر برد ك « اين بستان ز من . » شيخ گفتش « عهد دارم من كه نيز * جز ز حق نستانم از كس هيچ چيز . » پير زن در حال گفت « اى بو على * از كجا آوردى آخر احولى ؟ تو درين ره ، مردِ عَقْد و حَل نه‌اى * چند بينى غير اگر احول نه‌اى ؟ »