فريد الدين العطار النيسابوري
304
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
روزِ روشن بر دلش تاريك شد * مرگش از دور آمد و نزديك شد مردِ عاشق را خبر دادند از آن * كاردى در دست مىآمد دوان گفت « جانان را بخواهم كشت زار * تا به مرگِ خود نميرد آن نگار . » مردمان گفتند « بس شوريدهاى * تو درين كشتن چه حكمت ديدهاى ؟ خون مريز و دست ازين كشتن بدار * كاو خود اين ساعت بخواهد مُرد زار چون ندارد مرده كشتن حاصلى * سر نبرّد مُرده را جز جاهلى . » گفت « چون بر دستِ من شد كشته يار * در قصاصِ او كُشندم زار زار پس چو برخيزد قيامت ، پيشِ جمع * از براىِ او بسوزندم چو شمع تا شوم زو كشته ، امروز از هوس ، * سوخته فردا ازو ، اينم نه بس ؟ پس بود آنجا و اينجا كامِ من * سوخته يا كشتهء او نامِ من . » عاشقان جانبازِ اين راه آمدند * وز دو عالم دست كوتاه آمدند زحمتِ جان از ميان بر داشتند * دل ، بكلّى ، از جهان بر داشتند جان چو برخاست از ميان ، بى جانِ خويش * خلوتى كردند با جانانِ خويش .