فريد الدين العطار النيسابوري
305
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
الحكاية و التمثيل چون خليلُ اللّه در نزع اوفتاد * جان به عزرائيل آسان مىنداد گفت « از پس شو ، بگو با پادشاه * كز خليلِ خويش آخر جان مخواه . » حق تعالى گفت « اگر هستى خليل * بر خليلِ خويشتن جان كُن سبيل جان همى بايد ستد از تو به تيغ ؟ * از خليل خود كه دارد جان دريغ ؟ » حاضرى گفتش كه « اى شمعِ جهان * از چه مىنَدْهى به عزرائيل جان ؟ عاشقان بودند جانبازانِ راه * تو چرا مىدارى آخر جان نگاه ؟ » گفت « من چون گويم آخر تركِ جان * چون كه عزرائيل باشد در ميان بر سرِ آتش در آمد جبرئيل * گفت از من حاجتى خواه اى خليل ! من نكردم سوىِ او آن دم نگاه * زان كه بندِ را هم آمد جز إله چون بپيچيدم سر از جبريل من * كى دهم جان را به عزرائيل من زان نيارم كرد خوش خوش جان نثار * تا ازو شَنْوَم كه گويد : جان بيار چون به جان دادن رسد فرمان مرا * نيم جو ارزد ، جهانى جان ، مرا در دو عالم كى دهم من جان به كس * تا كه او گويد . سخن اين است و بس . »