فريد الدين العطار النيسابوري
14
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
باش چشماروىِ او امروز تو * بعد ازين فردا سپندش سوز تو . » جزو كُل شد چون فرو شد جان به جسم * كس نسازد زين عجايبتر طلسم جان بلندى داشت ، تن پستىِ خاك * مجتمع شد خاكِ پست و جانِ پاك چون بلند و پست با هم يار شد * آدمى اعجوبهء اسرار شد ليك كس واقف نشد ز اسرارِ او * نيست كارِ هر گدايى كارِ او نه بدانستيم و نه بشناختيم * نه زمانى نيز دل پرداختيم چند گويى ؟ جز خموشى راه نيست * زان كه كس را زَهرهء يك آه نيست آگهند از روىِ اين دريا بسى * ليك آگه نيست از قعرش كسى گنج در قعر است گيتى چون طلسم * بشكند آخر طلسم و بندِ جسم گنج يا بى چون طلسم از پيش رفت * جان شود پيدا چو جسم از پيش رفت بعد از آن جانت طلسمى ديگر است * غيب را جانِ تو جسمى ديگر است همچنين مىرو به پايانش مپرس * در چنين دردى به درمانش مپرس در بُنِ اين بحرِ بىپايان بسى * غرقه گشتند و خبر نيست از كسى در چنين بحرى كه بحرِ اعظم است * عالمى ذرّه است و ذرّه عالم است كوبلهست اين بحر را عالَم ، بدان * ذرّهاى هم كوبلهست اين هم بدان