فريد الدين العطار النيسابوري

15

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

گر نماند عالم و يك ذرّه هم * كى شود يك كوبله زين بحر كم كس چه داند تا درين بحرِ عميق * سنگ ريزه قدر دارد يا عقيق عقل و جان و دين و دل درباختم * تا كمالِ ذرّه‌اى بشناختم لب بدوز از عرش وز كُرسى مپرس * گر همه يك ذرّه مىپُرسى مپرس عقل تو چون در سرِ مويى بسوخت * هر دو لب بايد ز پرسيدن بدوخت كس نداند كُنهِ يك ذرّه تمام * چند پُرسى چند گويى و السّلام . چيست گردون سرنگون ناپايدار * بى قرارى دايماً بر يك قرار در رهِ او پا و سر گُم كرده‌اى * پرده‌اى در پرده‌اى در پرده‌اى حَلّ و عقدِ اين چنين سلطانيى * كى توان كردن به سر گردانيى ؟ چرخ مىخواهد كه اين سِر پى برد * او به سرگردانى اين سر كى برد ؟ چرخ جز سرگشته و پى كرده چيست ؟ * او چه داند تا درونِ پرده چيست ؟ او كه چندين سال بر سر گشته است * بى سر و بُن گردِ اين در گشته است مى نداند در درونِ پرده راز * كى شود بر چون تويى اين پرده باز ؟ كارِ عالم عبرت است و حسرت است * حيرت اندر حيرت اندر حيرت است