فريد الدين العطار النيسابوري
249
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
ديگرى گفتش كه تا من زندهام * عشقِ او را لايق و يبندهام از همه ببريدهام بنشسته من * لافِ عشقش مىزنم پيوسته من چون همه خلق جهان را ديدهام * در كه پيوندم كه بس ببريدهام كارِ من سوداىِ عشقِ او بس است * وين چنين سودا نه كارِ هر كس است كار آوردم به جان در عشقِ يار * گوئيى جانم نمىآيد به كار وقت آن آمد كه خط در جان كشم * جامِ مىبر طلعتِ جانان كشم بر جمالش چشم و جان روشن كنم * با وصالش دست در گردن كنم . گفت نتوان شد به دعوى و به لاف * همنشينْ سيمرغ را بر كوهِ قاف لافِ عشقِ او مزن در هر نَفَس * كاو نگنجد در جوالِ هيچ كس گر نسيمِ دولتى آيد فراز * پرده اندازد ز روىِ كار باز