فريد الدين العطار النيسابوري
239
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
ك « اى همه بد عهدى از سر تا به پاى * خوش وفا و عهد مىآرى به جاى او نزَد تيغت چو اوّل داد مَهل * تو اگر تيغش زنى جهل است جهل اى « وَ اوْفُوا العَهْد » بر نا خوانده * گشته كژ ، بر عهدِ خود نا مانده چون نكويى كرد كافر پيش ازين * نا جوامردى مكن تو بيش ازين او نكويى كرد و تو بد مىكنى * با كسان آن كن كه با خود مىكنى بودت از كافر وفا و ايمنى * كو وفادارى تو را گر مؤمنى ؟ اى مسلمان تا مسلّم آمدى * در وفا از كافرى كم آمدى . » رفت غازى زين سخن از جاىِ خويش * در عرق گُم ديد سر تا پاىِ خويش كافرش چون ديد گريان مانده * تيغش اندر دست حيران مانده گفت « گريان از چهاى ؟ » بر گفت راست * ك « اين زمان كردند از من باز خواست بى وفا گفتند از بهرِ توام * اين چنين گريان من از قهرِ توام . » چون شنيد اين قصّه كافر آشكار * نعرهاى زد بعد از ان بگريست زار گفت « جبّارى كه با محبوبِ خويش * از براىِ دشمنِ معيوبِ خويش ، از وفادارى كند چندين عتاب * چون كنم من بىوفايى بىحساب ؟