فريد الدين العطار النيسابوري

175

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

چون به طرّارى رسد ، سلطان بود * چون به ديندارى رسد ، حيران بود هر كه را زر راه زد گمره بماند * پاى بسته در درونِ چَه بماند يوسفى ، پرهيز كن زين چاهِ ژرف * دم مزن كاين چاه دم دارد شگرف . الحكاية و التمثيل رفت شيخِ بصره پيشِ رابعه * گفت « اى در عشق صاحبْ واقعه نكته‌اى كز هيچ كس نشنيده‌اى * بر كسى نه خواندى نه ديده‌اى آن تو را از خويشتن روشن شده‌ست * آن بگو ، كز شوق جانِ من شده‌ست . » رابعه گفتش كه « اى شيخِ زمان * چند پاره رشته بودم ريسمان بُردم و بفروختم خوش شد دلم * دو دُرستِ سيم آمد حاصلم هر دو نگرفتم به يك دست آن زمان * اين درين دستم گرفتم آن در آن زان كه ترسيدم كه چون شد سيم جفت * راه زن گردد فرو نتوان گرُفت . » مردِ دنيا جان و دل در خون نهد * صد هزاران دامِ ديگرگون نهد تا به دست آرد جوى زر از حرام * چون به دست آرد بميرد ، و السّلام