فريد الدين العطار النيسابوري
176
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
وارثِ او را بود آن زر حلال * او بماند در غمِ وِزر و و بال اى به زر سيمرغ را بفروخته * دل ز عشقِ زر چو شمع افروخته چون درين ره مىنگنجد موى در * نيست كس را گُنجِ گنج و روىِ زر گر قدم در ره نهى اى همچو مور * از سرِ مويى بگيرندت به زور چون سرِ مويى محابا روى نيست * هيچ كس را زَهرهء اين كوى نيست . الحكاية و التمثيل عابدى كز حق سعادت داشت او * چار صد ساله عبادت داشت او از ميانِ خلق بيرون رفته بود * راز زيرِ پرده با حق گفته بود همدمش حق بود و او همدم بس است * گر نباشد او و دم ، حق هم بس است حايطى بودش ، درختى در ميان * بر درختش كرد مرغى آشيان مرغ خوش الحان خوش آواز بود * زيرِ يك آوازِ او صد راز بود يافت عابد از خوش آوازىِ او * اندكى انسى به دمسازىِ او حق سوىِ پيغامبرِ آن روزگار * وحى كرد و گفت « با آن مردِ كار ،