فريد الدين العطار النيسابوري
171
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
تو به پشتىِ زرى با خلق دوست * داغ پهلوىِ تو بر پُشتىِ اوست ماه نو ، مزدِ دكان ، مىبايدت * چه دكان ، آن مزدِ جان مىبايدت جانِ شيرينت شد و عمرِ عزيز * تا درآمد از دكانت يك پشيز اين همه چيزى به هيچى داده تو * پس چنين دل بر همه بنهاده تو ليك صبرم هست تا در زيرِ دار * نردبانْت از زير بِكْشَد روزگار در جهان چندان كه آويزت بود * هر يكى صد آتشِ تيزت بود غرقِ دنيايى ، ببايد دينْت نيز ؟ * دين بنيزت دست ندهد اى عزيز تو فراغت جويى اندر مشغله * چون نيابى ، در تو افتد و لوله نفْقَه كن چيزى كهدارى چارسو * « لَنْ تَنالُوا البِرَّ حَتّى تُنْفِقوا » هر چه هست آن ترك مىبايد گرفت * گر بود جان ترك مىبايد گرفت چون تو را در دست جان نتوان گذاشت * مال و ملك و اين و آن نتوان گذاشت گر پلاسى خوابگاهت آمدهست * آن پلاست بندِ راهت آمدهست